به مناسبت بزرگداشت استاد دکتر میر جلال الدین کزازی (۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵)
هر كه او را شورِ معني گستري است
زيبِ شعرش «دُرِ دريايِ دري» است.
از قلم كزّازي اخترنشين،
كه آفتابِ چرخ را كرده چو زين،
گاه توفان، گاه رعد آرد برون،
ليك ويراني نيايد از درون.
-----------------------
در «سراچه ي رنگ و آوا» جاي جُست،
باور و سبك و زبان را بازجست،
نيز با زيبايي و ريشه و سُخَن
وز نماد، آن رازهاي هفت فَن.
كرد خاقاني شناسي را نشان
همچو خورشيدي ميانِ اختران.
باز با خاقانيِ دشوارگو،
«پارسا، ترسا» بگشته رو به رو،
شيخ ِصنعان را بگفته داستان،
چامه ي خاقاني است، اين را بدان.
سويِ خاقاني به پروازي دگر،
از چكادي بر چكادي در گذر.
هست «ديوان»ي سترگ و استوار،
در «گزارش» نيز ابياتي، به كار.
كرده در «رخسارِ صبح» اش آشكار،
چهرِ خاقاني همانندِ بهار.
«سوزن عيسي» رهاوردي دگر،
آنِ خاقاني ست، اينجا را نگر.
چون مسيحا گشت بر چرخِ برين،
بود او را سوزني از اين زمين.
زان سبب پروازِ او ناساز گشت،
آفتابِ چرخ را دمساز گشت.
-----------------------
زان دگر سو ساخت از جستارها،
سه ده و دو، «پرنيان پندار»ها.
-----------------------

تا سوي «دير مغان» بشتافته ست،
حافظِ شيرين سخن را يافته ست.
«پند و پيوند» از پسِ «دير مغان»،
هست حافظ را چو ياري در نهان.
------------------------
وز «بديع» و از «معاني» و «بيان»
كرده گفتِ پارسي را شارسان،
هست زيبايي شناسي را نگين،
بر سرِ تاجِ سخن هاي مِهين.
واعظِ كاشف بيازيده است دست،
تا «بدايع» را بيارد در نشست.
------------------------
شاخسارِ شعر را كرده بلند،
مرغكانِ شوخِ خوش آواز چند،
چامه هايش استوار و وهمني،
كنده هر جا شيوه ي اهريمني.
«بيكرانِ سبز» نامِ چامه هاست،
برفزاينده ي غرور خامه هاست.
-------------------------

ديگرش «رؤيا و اسطوره …» است و راز،
از «…حماسه» مازها را كرده باز.
------------------------
«ترجماني، ترزباني» ديگر است،
از هنرها ترجمان را زيور است.
«ايلياد» و «انّه ايد» ش شاهكار،
راهوارِ ترجماني را مهار.
دو دگر، «اوليس» و «تلماك» است، هين!
بازخوان و پهلواني را ببين.
هومر و ويرژيل دارندي سپاس،
بر كزازي از براي اين لباس،
كو نهاده بر تنِ يونانيان،
زان دگر بر پيكرِ آن روميان.
بافته از تار و پودِ پارسي،
بايدش باريك و نيكو وارسي.
هست «آتالا و رنه» از برّيان،
داستانِ عشق كي ماند نهان.
اين نه پايانِ دگرگويي بود،
رويِ گفتِ او دگر سويي بود.
«شهرِ سنگي…» را دگر «…رودادها»ست
داستاني از سرِ بيدادهاست.
از«بهار خسرو» ش يادي سزد،
بادِ مهرش از دگر سوها وزد.
باز هم اين ارمغان آنِ شماست،
چون به ايران است و ايران زآنِ ماست.
از نويسايي دگر در باختر،
آوريده «داستان سه» سر به سر.

«مرگ و دنياي پس از آن» آنِ ماست،
چشم ها را گر بگرداني رواست.
از «توان هاي نهان آدمي»
نيز از «اشباح» در روي زمي،
گفته ها از لوحِ جان آورده است،
رازِ جانِ آدمي پرورده است.
----------------------
از يكي «ديدارِ او با اژدها»،
داستاني هست كش مانده به جا،
«روز كاتالونيا» از اندلس،
برج ها برساخته از خاك رس.
-----------------
سوي ديگر چون ببيني شيخِ ماست،
سعديِ شيرين سخن اِستاده راست،
از «غزلها»يش يكي دفتر به جاست،
كه مسِ دل را چو سنگِ كيمياست.
ديگرش دفتر ز خيام حكيم،
از «رباعي ها» ي ارزنده چو سيم،
سيم ني، زر گويمش بهتر بود،
بر سرِ شعرِ دري افسر بود.

از دو ديوانِ دگر يادي سزد،
كِش چو قندِ پارسي اش مي مزد.
يك «سپاهاني» دگر «شيخ قجر»،
كو ز كزّازي رسيدش كرّ و فرّ.
---------------------
ليك در سنگِ دگر گفتارها،
هر چه از شهنامه گويم بارها،
باز بايد گفتِ ديگر آورم،
تا نپندارند كِهتر داورم.
چون ز كزّازي سخن گويم كنون،
شاهنامه هست از معنا فزون.
«مازهاي راز» راز اختري است،
ز آتش و اسپند نيكو دفتري است.
تا «ز گونه ي ديگر» ش نارم سخُن،
دل نيارامد ازين مرد كهُن،
شانزده جستار از ايران زمين،
از فرَوَهْر، از سپهرِ اخترين،
نيز از شهنامه و گرشاسب و فرّ،
باز خوان و تيزبيني را نگر.
«باستان نامه» ز بهر شاه توس،
بازخوان و باز بين اش چون عروس،
نامه ي بشكوه و كندآور ببين،
نام رستم را بكرده بآفرين.
استوار و كوهسان برجاي هست،
واژه ها دانند خوش جاي نشست،
واژه هاي پارسي كز تازيان،
روي دربنهفته بودندي ز جان،
چون يلان اينك ميان كارزار،
خفت وخيزي كرده اند و شاهوار،
گام در اين كوي و اين برزن زنند.
دست بگشاده، نه ديگر تن زنند.
چون ستيهنده بيايد اين زبان،
تاندي خم بر نيارد در ميان.
زين ميان شش دفترش آمد تمام،
چندِ ديگر گر بيفزودي به كام،
خورسند و شاد گشتي آن حكيم،
مي نَمادي آن دگر را دل دو نيم.
---------------------
آنچه گفتم يك ز صد را برنگفت،
دُرِّ معنا را نمي يارم كه سُفت.
ليك كزّازي بماند برقرار،
از براي ميهن ما، يادگار.
چهره اش از چهره هاي ماندگار،
تا هزاران سال، ني دي و نه پار. 





