تبليغاتX
دوستداران دکتر کزازی(شهریار زبان پارسی )

به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
این چامه ی زیبا و آهنگین را استاد دکتر میر جلال الدین کزازی در فروردین ماه ۱۳۸۸ سرودند که هنوز در هیچ روزنامه یا ماهنامه فرهنگی ادبی چاپ نشده است.  برای نخستین باراین سروده ی آهنگین  در تارنگار دوستداران ایشان درج می شود.

 kazzazi

چون نهم بر چشم جان آرای چشم،

شیبم و از سر شوم تا پای چشم.

تا ببیند بندبندم چشم تو،

تن شود یکسر مرا چون نای چشم.

چشم از چشم تو بر نتوان گرفت،

مانده در افسون چشم افسای چشم.

روزن راز است و جادوی جهان،

آن شررانگیز و شور افزای چشم.

نیمخواب است و گران جنب و بناز،

وز تن آسانی است و جان آسای چشم.

جان ما را از جهان آرایه بس،

چشم جان آرای و جان آرای چشم.

چشم از آن دارم که بینم چشم تو،

رای و رویم چشم و روی و رای چشم.

چشم من جز چشم تو چشمی نداشت،

ای خوشا زین چشم خواهشزای چشم!

چشم  سبزت  را  نهان  یکسر  بدید‌‌‌

وه  از  این گستاخ  نا پروای   چشم!

آسمانی   در  زمین  دید  ای شگفت!

هر که دید   آن  آسمان   آسای  چشم .

آسمان   در  چشم  تو   گم  می شود

آسمانی چشم من ! بگشای چشم.

چون بگشایی چشم  بهر  دیدنش

جویم از هر سوی و  از هر جای چشم .

تا  بماند   بی گزند   از  چشم  زخم

شد   کبودی  بر  کبود   اندای   چشم.

گر   شود   ابری   زمانی   آسمان 

گردد    از   اندوه   خونپالای   چشم.

بر گشاید   جوی   اشکم   بر  رخان

ز  ابر   اندوه   آسمان   آلای  چشم .

ز  آسمانها  در گذر  کاکنون   گشود

بر تو  دریاهای  جان پیرای   چشم .

آسمان   دریا   و   دریا   آسمان

ای شگفت آن جفت بی همتای چشم !

دید   دریا   را  به  خشم  و پر  خروش

گفت  زروان  بیمناک : [[ ای وای چشم ! ]]

                                                       میر جلال الدین کزازی (( زروان ))

                                                                 فروردین ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط سعید دولتی  | 

 

Dr. Kazzazi

 

  نمايشگاه بين‌المللی قرآن كريم، بيشتر نمايشگاهی است كه هرچه در آن می‌گذرد، همان است كه در سال‌های گذشته بوده و در زمينه ادب نيز وضع به همين منوال است.

«ميرجلال‌الدين كزازی» استاد دانشگاه، پژوهشگر و از چهره‌های ماندگار كشور، در گفت‌و‌گو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: نمايشگاه قرآن هرساله بر پايه عادت و طبق روال سال‌های قبل برگزار می‌شود، سخنران سخنی می‌گويد، چند نفری می‌شنوند و كار در همان‌جا به پايان می‌رسد. بايد توجه داشت، اين نمايشگاه زمانی سودمند است كه اثری ماندگار و پايدار بر جامعه و فرهنگ داشته ‌باشد، به سخن ديگر آن‌چه در نمايشگاه می‌گذرد، می‌بايد زمينه را برای پويايی فرهنگی و اجتماعی تا سال آينده و نمايشگاهی ديگر آماده كند.

كزازی افزود: يكی از اين كارسازی‌ها و اثرگذاری‌هايی كه نمايشگاه قرآن می‌تواند داشته باشد، تأثير بر حوزه نشر به‌ويژه نشر دينی و قرآنی است؛ علاقه‌مندان در نمايشگاه قرآن می‌توانند با كتاب‌های تازه و ارزشمند در زمينه ادب آيينی يا ادب قرآنی آشنا شوند. علاوه بر اين نمايشگاه قرآن فرصتی را فراهم می‌كند تا ناشران با فرهيختگان، دانشمندان و اديبان حوزه‌های متفاوت آشنا شده و به گفت‌و‌گو بپردازند و از نيازهای جامعه باخبر شوند.

 

خالق «آب و آيينه، جستارهايی در ادب و فرهنگ» تصريح كرد: هم‌چنين نمايشگاه قرآن فرصتی را فراهم می‌كند كه جوانان بتوانند در نشست‌هايی كه در نمايشگاه برپا می‌شود از پيران سخن بهره برند و پيران نيز استعدادهای جوان ادبی را كشف كنند.

او در پايان گفت: با همه اين‌ها برپايی نمايشگاهی سودمند و پربار نيازمند به برنامه‌ريزی باريك، سنجيده و كارآمد دارد، تا هزينه‌ها، زمان و توان بسياری كه در برگزاری نمايشگاه به كار گرفته می‌شود به بيشترين بازده برسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:45  توسط سعید دولتی  | 

 

Doctor Kazzazi

دکتر میرجلال الدین کزازی گفت: یکی از نازش های بزرگ ما ایرانیان این است که نخستین سروده ای که در جهان پدید آمده است ایرانی است و این سروده کهن نیز آیینی است.

به گزارش خبرنگار مهر در بوشهر، دکتر میر جلال الدین کزازی نویسنده، پژوهشگر و استاد زبان و ادبیات فارسی شامگاه دیشب در حاشیه جشنواره سراسری مشاعره رضوی افزود: این سروده کهن مربوط به زرتشت و خدای او اهورا مزدا است و این مهم بیانگر این است که پیشینه ادب آیینی به روزگاران بسیار کهن باز می رسد.

این استاد زبان و ادبیات فارسی گفت: اگر نگاهی فراخ و فراگیر به ادب فارسی بیفکنیم می توان گفت که شاید کمتر سروده ای را بتوان یافت که سرشت و ساختار آیینی نداشته باشد.

وی افزود: ادب آیینی در ایران، ادبی ویژه نیست و تنها نمی توان به آن سروده هایی که در پیکره و ساختار بیرونی کارکردی آیینی دارند شعر آیینی گفت و شعر رضوی نیز از همین گونه است.

کزازی اضافه کرد: ادب فارسی آنچنان گونه گونی و رنگارنگی یافته است که در درازنای روزگاران به زبانی ویژه رسیده است که من او را گونه ادبی می نام و سخنور آیینی هنگامی که غزل می سراید آن گونه ویژه را بکار می برد.

وی بیان کرد: مشاعره از واژه شعر گرفته شده و به معنی با یکدیگر شعر گفتن است که در پارسی هم بیتی یا بیتا بیت نیز نامیده می شود.

این نویسنده و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی اظهار داشت: تنها در ایران است که مشاعره و این بازی فرهنگی و ادبی پدید آمده است و در هیچ فرهنگ دیگری نمونه ای از آن یافت نشده است.

وی گفت: این بازی فرهنگی نشان می دهد که شعر تا دل و جان ایرانیان و از درازنای تاریخ ایران و کهن ترین روزگاران تا امروز شعر، هنر برتر و چیره و فراگیر سخنوری و یا شاعری بوده است و  هنوز هم در چندی و شمار، شاعران ایرانی بسیار بیش از هنرمندان هستند.

کزازی افزود: به راستی هیچ مردمی درجهان نمی توان یافت که تا به این پایه به هنر سخن دل بسته باشند و شعر همراه با خون در رگ های ایرانیان روان است.

وی گفت: در این روزگار خوشبختانه به آن می اندیشیم که به فرهنگ ناب بومی خود بازگردیم و خود را از چنبر چیرگی فرهنگ رسانه ای که فرهنگ بیگانه است برهانیم.

استاد زبان و ادبیات فارسی عنوان کرد: یکی از شگردها و شیوه ها در رهایی از این فرهنگ نازشگر بیگانه آن است که به آیین ها و بازی های بومی ایران بازگردیم و یکی از زیباترین و فرهنگی ترین سرگرمی های بومی مشاعره است و این جشنواره که این مهم را در برنامه خود گنجانیده است به کاری بس فرخنده دست یازدیده است.

وی گفت: این جشنواره می تواند بهانه ای بهینه و انگیزه ای ارزنده شود که جوانان ایرانی بیش از پیش به گنجینه گران سنگ ادب پارسی بازگردند و دیوان های شعر فارسی را بخوانند تا در این سرگرمی فرهنگی کامیار و بخت یار بشوند.

وی گفت: مشاعره باعث شده تا سروده های ویژه در دیوان ها در گونه ها و پیکره های مختلف توسط شاعران سروده شود که تبحر افراد چیره دست را افزایش دهد.

کزازی افزود: مشاعره هر چند می تواند رها باشد و هر بیتی از هر قلمرویی خوانده شود، می توان دامنه آن را تنگ ترنیز کرد که درجشنواره مشاعره رضوی نیز چنین شده است و به آداب رضوی که بخشی از ادب آیینی است محدود شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:53  توسط سعید دولتی  | 

kazzazi 025

جلال‌الدين كزازي معتقد است: دبيره (خط) پارسي دبيره‌اي است كه با كم‌ترين نشانه‌ها، آواهاي زباني را آشكار مي‌دارد و بدين‌سان به‌آساني به دبيره‌اي سازگار براي فن‌آوري نو دگرگون مي‌تواند شود.

اين استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به اين‌كه اگر نگارش به الفباي لاتين در رسانه‌ها روايي يابد و روزگاري آسيبي به خط پارسي بزند، بايد براي آن چاره انديشيد، گفت: زبان پارسي زباني است بسيار پيشرفته و پويا و از اين روي زباني درون‌گرايانه و تحليلي شده است و در سنجش با زبان‌هاي اروپايي كه ريخت‌شناختي و درون‌گرايانه هستند، دبيره‌ي پارسي هم به همان‌سان دبيره‌اي درون‌گرايانه و تحليلي است و هر گزندي به دبيره‌ي پارسي برسد، به همان اندازه زيان‌بار مي‌تواند بود كه به زبان پارسي.

او با بيان اين‌كه اگر روزگاري دبيره‌ي پارسي را از دست بدهيم، پيوند ما با پيشينه‌ي فرهنگي و ادبي و زباني‌مان گسيخته و به گونه‌اي سرگرداني و بي‌ريشگي دچار خواهيم آمد، گفت: اين نكته گاهي گفته مي‌شود كه خط پارسي خطي نارسا و ناتوان است و به آن شيوه گاهي كساني بر آن انگشت مي‌نهند، كه از ديد من پذيرفتني نيست؛ براي اين‌كه خط ‌هاي ديگر هم مانند خط لاتين با نارسايي‌ها و تنگناهايي روبه‌رو است.

كزازي با بيان اين‌كه روا نيست كه از واژه‌هاي بيگانه در زبان فارسي بهره ببريم؛ مگر هنگامي كه ناچار باشيم، متذكر شد: بي‌گمان واژه‌هاي بيگانه يا به سخن باريك‌تر، وام‌واژه‌ها به زبان پارسي گزند مي‌رساند؛ براي اين‌كه ما با واژه‌هاي بيگانه نمي‌توانيم آن رفتارها را انجام دهيم كه با زبان پارسي انجام مي‌گيرد. اين واژه‌ها در آن ساختارها و كاربردهاي ويژه‌ي زبان پارسي نمي‌گنجد.

اين پژوهشگر و مترجم در ادامه افزود: شما وقتي واژه‌اي بيگانه را به‌كار برديد، از اين روي ناچار هستيد واژه‌هاي هم‌خانواده‌ي آن را به‌كار ببريد، و بدين سان گروه‌هاي بيگانه‌ي واژگاني در زبان پديد مي‌آيد.

كزازي با تأكيد بر اين‌كه زبان پارسي يكي از كارآمدترين سامانه‌ها و دستگاه‌هاي واژه‌سازي را داراست، عنوان كرد: ما به‌آساني مي‌توانيم نيازهاي نوواژگاني خويش را در اين زبان برآوريم و از اين روي نيازي نيست كه از واژگان بيگانه بهره ببريم و زبان پارسي را به آن‌ها بيالاييم.

او در ادامه خاطرنشان كرد: اگر ما بخواهيم، حتی مي‌توانيم براي تلفن، تلويزيون، راديو و تلگراف، واژه‌ي زيباي پارسي بيابيم و من بر آن نيستم كه اگر واژگاني در زبان كاربرد يافتند، و ديري از كاربردشان گذشت، ما نمي‌توانيم آن واژه‌ها را دگرگون كنيم و واژه‌هاي زيباي پارسي به‌جاي آن‌ها بنشانيم.

اين نويسنده با اشاره به اين‌كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي تا آن‌جا كه در توان و امكان داشته است، كوشيده كه كار خود را به‌درستي انجام دهد، اظهار داشت: در واژه‌سازي نياز بسيار گسترده‌تر از آن است كه بتوان به تلاش‌هاي فرهنگستان بسنده كرد.

او با بيان اين‌كه من با اين دم‌سازم كه هركس توان و پسند و امكان واژه‌سازي را دارد، مي‌تواند واژه‌هايي پديد آورد، اضافه كرد: كم‌ترين نيكويي اين كار اين است كه گزينه‌هاي بيش‌تري در دسترس مي‌نهد، تا سرانجام بتوان بهترين و رساترين واژه‌ها را در آن برگزيد و به فراخي به‌كار گرفت.

كزازي در ادامه متذكر شد: نبايد آن‌چنان نگران آن باشيم كه واژه‌هايي كه پيش‌نهاده مي‌شود، بي‌درنگ كاربرد گسترده يابد. كاربرد واژه‌هاي پيشن‌نهاده نياز به گذشت زمان دارد، و از ديگرسوي اگر آن واژه‌ي پيشنهادي در زبان گفتاري مردم به‌كار گرفته نشود، واژه‌اي است گزيده، كه هر زمان نياز بود، مي‌توان از آن بهره گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:3  توسط سعید دولتی  | 

 

دكتر مير جلال الدين كزازی در مورد عدد سيزده و روز سيزده بدر نظری دارد كه شنيدنی است. او می‌گويد: يك ديدگاه فرهنگی است كه ما می‌توانيم با كند و كاو در باور شناسی و نماد شناسی كهن ايرانی ، ريشه‌ها و خاستگاه‌ها‌ی بی شگونی ۱۳ را به در كشيم و بررسيم. در اين باور شناسی پاره‌ای از شمار (اعداد) ارزش نمادين داشته است.
 

عدد يك (= ۱) در باورشناسی باستانی ايران نشانه‌ی راز آلود خداوند است. عدد دو (= ۲) ارزش آيينی دارد: آسمان و زمين ، نرينه و مادينه و... دو بدين سان ساختار و سرشت آفرينش را برما روشن می‌دارد. كاربردهای نمادين عدد سه (= ۳) اين است كه اين شمار به گونه‌ای راز آلود ، آفرينش و پديده‌ی هستی را نشان می‌دهد. در باورهای ايران از زادگان سه گانه و يا مواليد ثلاث سخن به ميان رفته ، زادگان سه گانه كانی و يا جاندار است. عدد چهار (=۴) ، چهار گوهر را نشان می‌دهد. در پنج (= ۵) می‌توانيم از پنج حس سخن بگوييم. در شش (= ۶) به شيوه‌ی نمادين جهان آشكار می‌شود و ما معتقديم پديده‌های گِتی شش سويه هستند. اما هفت (= ۷) در ميان يكان از كارآ يی و ارزش و باور شناختی افزونتری برخوردار است. عدد هشت (= ۸) با بهشت در پيوند است. عدد ُنه (= ۹) باز شماری است كه در فرهنگ ايرانی ارزش آيينی ويژه‌ای دارد و از شمار سپند (مقدس ، پاك) است. عدد دوازده (۱۲) در نماد شناسی نشانه‌ی كمال است. دوازده در گروه خودش ارزش بسيار دارد. ما هفت اختر و دوازده برج را داريم. هفت در عدد دوازده گردان است پس اگر دوازده را نشانه‌ی كما ل بدانيم ، اين عدد خجسته ترين خواهد بود، زيرا آرمان آفرينش رسيدن به سر آمدگی و كمال است. پس اگر به شمار سيزده (= ۱۳) رسيديد ، اين همه از ميان خواهد رفت و زمانی كه به چهارده می‌رسيم ، دوباره گجستگی روی می‌دهد. ايرانيان از دير زمان روز ۱۳ را از خانه بيرون می‌رفتند كه بی شگونی اين روز را از خود دور بدارند. شايد يكی از دلايلی كه عدد ۱۳ نزد ايرانيان نحس است و مردم برای فرار از اين نحسی ، روز سيزده بدر را در دامان طبيعت به سر می‌برند ، ترويج فرهنگ بد شگونی آن توسط مردم از گذشته تا حا ل است".
 

دكتر كزازی در مورد كسانی كه سخت به نحوست اين روز اعتقاد دارند و از آن زيان می‌بينند ، می‌گويد: " اين زيان در گجستگی عدد ۱۳ نيست ، بلكه در باوری است كه آنها به اين گجستگی دارند. باور به گجستگی آن نيروهای درونی و بيرونی با ور را با او همسو و همگرا و كانونی می‌كند و نيروها اثری بر پيرامون می‌گذارد ".

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:50  توسط سعید دولتی  | 

متن پیش رو مکتوب شده سخنرانی دکتر میر جلال الدین کزازی استاد زبان وادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی  با عنوان حماسه و عرفان است که روز چهارشنبه ۱۴ شهریور  ۸۶در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
 
 
kazzazi 014
 
 
شادمانم كه اين بخت و بهره  بر من افتاده است كه در اين بزمِ به آئين و دلپذير فرهنگي و ادبي اندكي با شما درباره مولانا سخن بگويم. اين مجالس و بزم هاي فرهنگي به نظر من از كلاس هاي درس سودمندتر، كارسازتر و اثرگزارتر مي تواند بود. زيرا در اين بزم هاي ادبي آزاد، با كساني روبرو هستيم كه آگاهانه به خواست دل خود در آن بزم، دمساز شده اند. هيچ خار خاري و انگيزه اي جز بيشتر آموختن و دانستن و شناختن ندارند.
نه برای نمره و ميانگين و دانشنامه آمده اند و نه براي اينكه بر سي گانه شان (حقوق ماهيانه شان) اندكي افزوده شود. شما به پاس دل خود به اين بزم آمده ايد. همين براي من به تنهايي بسيار انگيزنده و شورآفرين است. پاره اي از شما به شيوه اي پيگير و پايدار در بزم هاي مولانا همواره همباز بوده ايد. امروز نيز كه به بخشي از زنجيره گفتار رسيده ايم، مي خواهيم رويي ديگر را در پيوند با مولانا بشناسيم، هچنان در كاريد.
سخن امروز ما درباره فردوسي و مولاناست. در دو كمانه بگويم كه يكي از بخت هاي بزرگ و بي مانند من كه همواره اورمزد دادار را به پاس آن سپاس مي گذارم اين است كه نزد ايرانيان نام من با نام بلند و فره مند فردوسي بزرگ و نامي و شاهنامه پيوند گرفته است. هم از اين روست كه من اينجايم كه اندكي در زمينه پيوند مثنوي با شاهنامه يا از ديدي فراختر، عرفان و حماسه با شما سخن بگويم.
شايد در نخستين نگاه چندان پيوندي در ميانه درويشي و پهلواني نيابيم. بينگاريم كه اين دو يكسره از يكديگر جدايند. پهلوان مرد بازوست. جنگاور است و با تن در پيوند.
اما درويش، مردي است كه تن را خوار مي داند و فرو مي نهد. حتي آن را بزرگترين دشمن خويش مي شناسد. از تن، برخلاف پهلوان كه زنده و تناور است، مي پرهيزد و مي گريزد.
پس چگونه مي توانيم گفت كه درويشي را با پهلواني پيوندي است؟
به هر روي آنچه در اين گفتار بدان خواهيم پرداخت این است که درويشی و پهلواني يا عرفان و حماسه در كجا به يكديگر باز مي رسند و با هم پيوند مي گيرند.
براي روشن داشت اين نكته ناچار مي بايد نگاهي به چيستي حماسه بيفكنيم. مي بايد بر خود روشن بداريم كه سرشت و ساختار حماسه چيست كه آن را در آموزه ها، ورزه ها، فرهنگ و جهان بيني درويشي باز مي یابیم؟
حماسه، زاده اسطوره است. فرزندي است كه مام اسطوره او را مي زايد، مي پرورد و مي بالاند. به سخن ديگر، كار و سازها و ويژگي هاي بنيادين در اسطوره و حماسه يكسان است.
به دليل ضيق وقت نمي خواهم به اين ويژگي ها و كار و سازها بپردازم. اما آنچه بايسته گفتار امروز ماست اين است كه يكي از نهادها و بنيادهايی که اسطوره آن را مي پرورد، درمي گسترد و زمينه آفرينش فرهنگي نو را فراهم مي آورد؛ فرهنگ حماسي است.
آن بن مايه و ويژگي همان است كه من آن را ستيز ناسازها مي نامم. شما هر پديده و رخداد حماسي را بكاويد و بررسيد؛ در ژرفاي آن به ستيز ناسازها خواهید رسيد. هرجا چنين ستيزي در كار است، زمينه براي آفرينشي حماسي آماده خواهد بود.
اما اين ستيز، ساختاري پيچيده دارد. تنها در ستيزه گي نمي ماند. ناسازانِ ستيزنده در جهان بسيارند. اما همه آنها نمي توانند خواستگاه حماسه باشند. هنگامي ستيزِ ناسازها به پديده اي حماسي دگرگون مي تواند شد كه ويژگي ديگری بر آن ستيزه گي افزوده شود. آن ويژگي ديگر، "آميزه گي" است.
هنگامي كه ما با پديده اي دو سويه، ناسازوارانه يا آن چنان كه فرنگيان مي گويند پارادوكسيكال روبرو هستيم چه در آن ستيزه گي با آميزه گي در آميخته است با پديده اي روبرو خواهيم بود كه مي تواند خواستگاه حماسه باشد. آن ناسازان در همان هنگام كه با هم مي ستيزند به ناچار بي آنكه خود بخواهند با هم در مي آميزند.بهتر بگوئيم آميزندگاني اند ستيزنده يا ستيزندگاني اند آميزنده.
به دو روي سكه اي مي مانند. هر سكه به ناچار دو روي دارد. هيچ سكه اي را نمي شناسيد كه يك رويه باشد. چيستي سكه در گرو دو رويگي آن است. اما دو روي سكه ناساز يكديگرند. يكي آري است يكي نه. يكي نرينه است، يكي مادينه. اگر بخواهيم واژگان نماد شناختي و باورشناسانه كهن را به كار بريم؛ اگر شير آمد آري است، نرينه است. اگر خط آمده نه است، مادينه است. این دو ظاهرا ناسازند. اما در دل اين ناسازي ناچارند با هم بسازند. چون اگر يكي نباشد ديگري هم نخواهد بود. يكي، علت وجودي ديگري است. اگر شير نباشد يا خط، سكه اي در كار نخواهد بود. پشت در پشت. گسست ناپذير.
ستيزه اي از اين دست سرشت و ساختاري حماسي دارد. اين گونه ستيز؛ ستيزي كه سوي ديگر آن پيوند و آميختگي است، سرشت گيتي را مي سازد. گيتي را در كاربرد و معناي نژاده و كهن واژه به كار مي برند. گيتي به معني جهان ديداري، پيكرينه، هستومند. جهان فرودين خاكي. در برابر مينو. مينو جهان نهان است. جهاني كه در توانش هاي حسي و دريافت گرانه ما نمي گنجد. جهان انديشه است.
هر آنچه كه به گيتي مي رسد، گيتيگ مي شود و خواه ناخواه ساختاري حماسي مي يابد.
گيتي پهنه حماسه است. مينو جهاني است يك لخت، يك نواخت، همگون، يكسره و يكسويه. آرامشي جاويد بر آن فرمان مي راند. چرا؟ چون ناسازي در آن نيست. ناهمگوني نه.
اما هنگامي كه مينو به گيتي مي رسد يا به سخني ديگر اسطوره به حماسه؛ تكاپو و كشاكش آغاز مي گيرد. مي توانيم گفت كه حماسه، اسطوره اي است كه گيتيگ شده است. اسطوره، حماسه اي است مينوي و آن سري.
هر پديده اي را كه در گيتي بينگاريد، ناسازي و هماوردي در برابر خویش دارد.
همين ناسازي است كه مايه جان و تكاپوست. آسمان، زمين، جان، تن، روز، شب، روشني، تيرگي، نرينگي، مادينگي، اگر بخواهم از جهان شاهنامه ياري بجويم: ايران، توران.
 
kazzai 01
 
ما در جهاني مي زييم كه سرشت و ساختاري دوگانه دارد. دوگانگي كه ناچار از يگانگي اند. دو پارگاني كه مي بايد يك پاره بشوند. هيچ كدام از اين دو نمي تواند به راه خود برود. هر كدام به ناچار ناساز خويش را كه به راستي جفت اوست مي جويد. جفتي در اينجا به معني ناسازي است.
هرگز دو سازگار نمي توانند با هم جفت باشند. جفتي هنگامي است كه دو ناساز با هم پيوند مي گيرند. هم از اين روست كه ما همسران را جفت مي خوانيم.
جفت از ديد زبان شناسي تاريخي با يوغ هم ريشه است. مي دانيد كه يوغ آن پاره چوبي است كه بر گردن ورزايان یا گاوان شخم مي نهند. براي آنكه آن دو در كنار هم بمانند، زمين را شيار بكشند. اگر به دلخواه با هم مي ماندند نيازي به يوغ نبود. جفتي هنگامي معني دارد كه آن دو كه با هم پيوند مي گيرند، ناسازان يكديگر باشند. در دو كمانه بگوييم، گاهي به خامي پنداشته مي شود كه آن جفت يعني زن و شوهر بايد با يكديگر هماهنگ باشند. پسندهاي يكسان داشته باشند. نگاهشان به زندگي همساز باشد. اگر چنين باشد جفتي در كار نيست. زن بايد در جفتي، زني خود را بيش از هر زمان پاس بدارد و بورزد، به نمود بياورد و مرد هم.
براي اينكه اين دو دوپاره ناساز گسسته از يكديگرند كه مي بايد سرانجام همديگر را بيابند.
اگر زن وا بدهد مانند مرد خود بشود يا مرد وا بدهد و خوي و منش زن خود را بستاند آن زندگاني به سامان نخواهد رسيد. آن زندگي كامگارانه است، با بخت ياري و همراه است كه زن و شوهر بتوانند با همه ناسازي به سازگاري برسند. زندگي زناشويي به راستي حماسه است. آسان نيست كسي كه تن در مي دهد به پيوند زناشويي.به كاري حماسي دست مي يازد، بايد آماده كشاكش و گيراگير باشد. اما اين گيراگير و كشاكش سازنده است. افرازنده و برازنده است. براي اينكه زن و مرد را مايه مي دهد و به كمال مي رساند. يچ كدام از اين دو به تنهايي نمي تواند به سرآمدگي و كمال برسد.
پس حماسه ستيز ناسازهاست. اين ستيز، نمودها و كاركردهاي گوناگون دارد. از نبرد ايزدان و خدايان در آسمان آغاز مي گيرد تا مي رسد به نبرد پهلواني زميني، با خدايان و ايزدان در پي آن به رويارويي و كشاكش در ميانه دو تبار و دودمان. بخش بيشترين شاهنامه را اين كشاكش ساخته است.
رويارويي ايران و توران. يا سرانجام رويارويي و كشاكش دو پهلوان با هم. اين خردترين و فروكاسته ترين نمود حماسه است. دو پهلوان با يكديگر مي جنگند. رستم و سهراب، رستم و اسفنديار. اما اگر از اين ديدي كه گفته شد، باريك، اين كشاكش ها را بنگريد در نهان و نهاد آنها به آن بنياد حماسه مي رسيد. ستيزندگان، آميزندگانند. اگر رستم با سهراب مي جنگد به راستي با خود، نبرد مي آزمايد. اگر رستم با اسفنديار مي جنگد با سويي ديگر از خود در كشاكش است. نبرد رستم و اسفنديار هماوردي پهلواني و پادشاهي است كه از يكديگر ناگذيرند. اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. در اين نبرد نمادين، اين دو كه ناسازان يكديگرند و ناگذيران هم، در برابر همديگر مي ايستند.
هم از اين روست كه رستم با كشتن اسفنديار زمينه نابودي خود را فراهم مي آورد.
ناگذير بودم اين اندك را درباره سرشت و ساختار حماسه با شما بگويم تا بتوانيم پيوند حماسه را با عرفان يا پهلواني با درويشي را به شايستگي بررسيم و بشناسيم. گفتيم فروترين و خردترين مرزي كه حماسه بدان مي تواند رسيد در فرهنگ و ادب حماسي رويارويي دو پهلوان است. فروتر از آن پنداشتي نيست. اما نكته در آن است كه كار با آن رويارويي به فرجام نمي رسد. اين كشاكش، ستيز و هماوردي هم چنان مي پايد. امادر قلمروي ديگر كه قلمرو درويشي است.
 
حماسه صوفیانه
درويش، هماورد بروني را كه پهلوان با آن مي جنگيد به هماوردي دروني دگرگون مي سازد. درويش همان پهلوان حماسه است اما با خود در ستيز و آويز و نبرد و آورد است. دشمن او از جهان برون گسسته و به جهان درون درويش راه جسته است. درويش با من خويش مي جنگد. اگر به هر انگيزه اي در ميان آن دو پهلوان هماورد بينگاريم كه آشتي و آرامشي پديد مي توانست آمد، آن دو به گونه اي دست از نبرد باز مي داشتند.
درويش پهلواني است كه هرگز نمي تواند با هماورد خويش كه من اوست به آشتي و آرامش برسد. اگر او دمي اين كشاكش و ستيز خويشتن را فرو بگذارد از آن پس درويش نيست.
نبرد درويش با خويشتن، نبردي است كه تنها زماني به فرجام خواهد آمد كه هماورد يك سره از ميان برداشته شده باشد. نبرد مرگ و زندگي است. نبردي كه به هيچ روي گماني در آن به سازش و آشتي نمي رود.
تا من هست، درويش پهلوانانه ناچار از جنگيدن است. همه‌ آرمان درويشان و رهروان این راه این است كه بر خويشتن چيره بشوند. از چنبر چيرگي من و تن برهند.
من، سرانجام مي بايد در او رنگ ببازد، از ميان برود، آرمان درويش جز اين نيست. همه تلاش و خواست و پويه او از آنجاست كه مي خواهد به چنين آرمان و آماجي دست بيابد. رشكان از خويش، مرگان در دوست. همان است كه آن را فنا في الله مي نامند. فنا في الله، مرگ در زندگي، فرجام آن نبرد حماسي است.
هنگامي كه درويش به اين فرجام رسيد به خواست خود دست يافته است. آن زمان مي تواند با مرگ در خويش به زندگاني در دوست برسد. با رستن از چنگ تن به جان، جاودان و زنده بماند.
به بقاء بالله دست بيابد. آن ستيز ناسازها، ستيزي كه يكسره پيوند و آميزش نيز هست.
وارونه آن كه مي توان انگاشت در نبرد درويش با خويشتن، بيشترين نمود را دارد. اگر در پهنه حماسه به هر روي آن ناسازان ستيزنده ي آميزنده دوگانه اند در حماسه درويشي آن دوگانگي و دوتايي از ميانه برمي خيزد.
آن پهلوان بروني، هماوردي دروني مي شود. هم از اين روست كه ادب درويشي ما دنباله ادب پهلواني ماست. زباني كه سخنوران درويش كيش در باز نمود اين نبرد شور انگيز و تب آلوده اين حماسه نهان گرايانه به كار گرفته اند، همچنان زباني رزمي و پهلواني است. همان واژگان، همان شگردها و ترفندهاي ادبي. همان ساختارهاي زباني را كمابيش در حماسه هاي صوفيانه باز مي يابيم. يكي از آن ميان مثنوي مولاناست. در فرهنگ ايراني و ادب پارسي بي هيچ گمان بزرگترين، مايه ورترين، گرانسنگ ترين نامه نهان گرايي و دفتر درويشي است. كتابي ديگر كه اين حماسه پيوسته در آن نمودي برجسته دارد، کتاب پرآوازه عطار است. پير نيشابور.
داستان مرغان در منطق الطير. اين كتاب به راستي حماسه است. اما حماسه دروني و درويشي. ساختار حماسي منطق الطير درخشان تر از مثنوي است. زيرا به هر روي مثنوي كتابي است كه در زمينه هاي گوناگون سروده شده است اما منطق الطير كتابي يگانه و يكپارچه است. آنچه مرغان مي كنند در رسيدن به سيمرغ كه به راستي رسيدن به خويشتن است، حماسه است.
پهلوان هنگامي به راستي پهلوان است كه در بند خويشتن نباشد. پهلوان گره گشا و ياري گر مردمان است. نمي توان گفت او از حال ديگران ناآگاه است. چون اگر چنين باشد، به راستي پهلوان نيست. پهلوان در نام خويش است كه پهلوان مي ماند. بزرگترين خار خار پهلوان نام است. اگر نام پهلواني بشكند او همان دم فرو خواهد ريخت. مي توان گفت فرهنگ درويشي از ديد تاريخي پس از فرهنگ پهلواني پديد آمده است. در پي آن ادب درويشي نيز پس از ادب پهلواني آمد.
می توان گفت آموزه ها، رهنمودها و انديشه هاي فردوسي بيشتر در جهان امروز به كارمان مي آيد تا آموزه هاي مولانا. زيرا فردوسي در شاهنامه هم از آن ديد كه سخن ور انديشمند است و هم در ساختار فرهنگي و انديشه اي شاهنامه كه از آن فردوسي نيست، يادگار گذشتگان است، آموزه هايي دارد كه در اين روزگار بيشتر به كار ما مي آيد.
 آنچه مولانا مي گويد آزموني دروني و فردي است. چه بسيار ارزنده است. اما به كار ما مي آيد براي آنكه خود را چونان فرد بشناسيم، بپروريم و بسازيم. انديشه هاي كسي مثل مولانا را همگان نمي توانند ورزيد. زيرا كه شايستگي ها، توانش ها و زمينه هايي مي بايد باشد كه در همگان نيست. اما انديشه هاي فردوسي در شاهنامه اين سري و اجتماعي است.
ما براي اينكه جامعه و جهان خود را به شايستگي بسازيم، مي توانيم از شاهنامه بهره ببريم. اما اگر ما بخواهيم جهان و جامعه خود را بر پايه آموزه هاي مولانا بسازيم، هر دو را از دست خواهيم داد. براي اينكه مثنوي كتابي براي ويژه گان و برجستگان و شايستگان سروده شده است. يكي از آموزه هاي نخستين و بنيادين صوفيانه اين است كه ناشايستگان و نااهلان را نمي بايد به جهان درويشان راه داد. آن همه پروا و رازپوشي در اينكه مبادا رازها به دست نامردم، نااهل، ناشايست بيفتد. از اينجاست:
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
كمترين كيفر آنان كه راز نمي پوشند، همان است كه بر حلاج رسيد:
 گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت راز پوشيدن
كتابي مانند مثنوي كتاب نهان گرايي است. اما شاهنامه نه تنها كتابي ايراني است و به كار ما ايرانيان مي آيد كه كتابي جهاني است. اما نبايد فريفته پيكره شاهنامه شد. شاهنامه هرگز نامه نبرد نيست. درست است كه بيشينه شاهنامه را گزارش نبردهاي بزرگ مي سازد. اما آموزه هايي كه ما آشكارا از زبان فردوسي يا نهان در بافتار دروني شاهنامه از او مي ستانيم، پرهيز از جنگ است. آشتي و دوستي با ديگران است. در هيچ نبردي در شاهنامه، ايرانيان آغازگر و پيشگام نيستند. هميشه ديگران اند كه زمينه نبرد را فراهم مي آورند. از اينجاست كه شاهنامه از روز پديد آمدن در جان ايرانيان نشسته است. با شاهنامه زيسته اند و با آن سر بر بالين مرگ نهاده اند. اما مثنوي كتابي بوده است كه در خانقاه ها و در ميانه انجمن هاي بسته مي خوانده اند. براي اينكه از آموزه هاي آن بهره ببرند. وگرنه به پاس زيبايي و چيستي ادبي آن، همگان آن را مي خوانند.
به پاس شناخت بيشتر فردوسي و مولانا، شاهنامه و مثنوي مقايسه و بررسي هر دو لازم است. ساختار دروني و سرشت شاهنامه و مثنوي هر دو يكي است. يكي حماسه بيروني پهلواني است و يكي حماسه دروني و درويشي. گذشته از اين ما به همانندي هاي ديگر در ميان شاهنامه و مثنوي مي رسيم اما آن همانندي ها در هر ساختار ادبي ديگري يافت مي شود.
 
kazzazi 6ut5vd5
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:5  توسط سعید دولتی  | 

 

عمو نوروز، نماد زمان و یادآور زال شاهنامه

رنگ سرخ جامه بابا نوروز،نشانه رازآلودگي خورشید است که نشانه اي در هفت سین نوروز و سفره شب چله است.

kazzazi 015

تهران _ ۲۹اسفند ۱۳۸۳ _ ميراث خبر
گروه تخصصي، سولماز نراقی: به رغم فراگیری و نفوذ عمیق نوروز در لایه‌های فرهنگ ایرانی، رد پای روشن و قابل ملاحظه‌ای از آن در افسانه‌ها و قصه‌های ایرانی بر جای نمانده است.
برخی از مردم‌شناسان دلیل این خلا را خویش‌کاری قصه‌های عامیانه می‌دانند و بر این باورند که وجهه سمبولیک و کارکرد اخلاقی، اجتماعی این قصه‌ها اغلب به آنها صورتی بی‌زمان و بی‌مکان بخشیده است. به همین دلیل است که به جز اشاراتی اندک در حاشیه شمار اندکی از این قصه‌ها، نوروز یا جشن‌ها و آيین‌های مشابه، درون‌مایه اصلی هیچ یک از قصه‌های مردمی نشده‌اند. تنها نمونه موجود، قصه «عمو نوروز و ننه سرما» است که به رغم ظاهری ساده و بی‌پیرایه از ساختار نمادین و پیچیده‌ای برخوردار است. برای تحلیل این قصه به سراغ «میرجلال‌الدین کزازی» رفته‌ایم تا آنچنان که خود می‌گوید: «انگاره خویش را از افسانه بابانوروز، گزارش کند.»

kazzazi 15508

نوروز چونان بزرگ‌ترین جشن آيینی و ملی ایران، بدان سان که می‌سزد در افسانه‌های ایرانی بازتاب نیافته است. شاید هم افسانه‌هایی که در پیوند با جشن‌ها و آيین‌های نوروزی بوده‌اند در گذر زمان از میان رفته‌اند چرا که به خاطر ساختار اسطوره‌ای و نمادین آيین‌های نوروزی زمینه برای بازگفت‌های اساطیری در آن فراهم بوده است.
درست است که یکی از خاستگاه‌‌ها و سوی‌مندی‌های نوروز، گاه‌شماری و رفتارهای اخترانه و کیهانی است، اما نوروز به شیوه‌ای رازآلود و نمادینه بازگشت به آغاز را بازمی‌نماید و به سخنی دیگر کارکرد هستی شناختی دارد. ما پس از هزاران سال ناخواسته و ناآگاه، به پایان رسیدن چرخه‌ای از آفرینش را که همراه است با آغاز چرخه‌ای نو، در جشن و آيین نوروز ارج می‌نهیم، بزرگ می‌داریم و فرایاد می‌آوریم.
بر این پایه به راستی مایه شگفتی است که نمود و نشانی بسیار از این جشن‌ها و آيین‌ها در افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه بازنمانده است.

* فکر نمی کنید دلیل راه نیافتن نوروز به قصه‌های عامیانه، استقلال آن به عنوان یک پیوستار روایی است که بن مایه اولیه خود را از افسانه آفرینش گرفته است؟ شاید بتوان گفت که همه آيین‌های وابسته به نوروز متضمن یک نوع روایت و نیز واجد ساختاری افسانه‌ای هستند و به همین دلیل ضرورت بازگویی آنها در قصه‌های عامیانه از میان رفته است؟

_ من در این زمینه با شما هم‌داستانم. زیرا نه تنها در ادب شفاهی فارسی که در ادب رسمی و کهن ایران، هیچ کدام از هنجارها و نشانه‌های نوروز بازتاب نیافته است. برای نمونه از آن سیاه نوروزی که حاجی فیروز خوانده می‌شود تنها چهره نوروزی که راه به ادب پارسی برده است میر نوروزی است. آن هم شاید به پاس آن بیت خواجه حافظ:
سخن در پرده می‌گویم چو گل از پرده بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
اما آنچنان نیز نیست که ما به هیچ روی افسانه‌ای در پیوند با نوروز نداشته باشیم. یکی از این افسانه‌ها که هنوز هم روايی دارد، افسانه بابانوروز یا عمو نوروز است. بر پایه نشانه‌ها و ویژگی‌هایی می‌توان بر آن بود که این افسانه پیشینه‌ای بسیار کهن دارد. پیکره افسانه را بسیاری از ایرانیان می‌شناسند. در شب فرجامین سال که روز آن همراه است با آغاز نوروز و سال نو. پیری کهنسال که بابانوروز یا عمو نوروز خوانده می‌شود به دیدار زالی فرتوت و زمان فرسود می‌رود که گاهی او را ننه سرما نامیده‌اند و به گونه‌ای بانوی بابانوروز شمرده می‌شود. ننه سرما در درازای سال تنها در این شب است که بخت آن را می‌یابد که در کنار شوی خود باشد. او تنها یک بار در درازای سال و در واپسین شب، شوی خویش را می‌بیند و پذیرای او می‌شود. پس از آن شب، بابانوروز ننه سرما را وامی‌نهد و به راه خود می‌رود تا در سال آینده دیگر بار به سراغ زال سرما بیاید.

* شاید این به آن معناست که از همبستری سال کهنه با سفیر سال نو، سال جدید زاده می‌شود.

_ اگر از من بپرسید که بابا نوروز نماد چیست من به شما پاسخ خواهم داد که از دید من بابانوروز، نماد زمان و به گونه‌ای یادآور زروان باستانی یا زال شاهنامه است. هم از این روست که پیری است بسیار سالخورده با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید. بانوی او ننه سرما است. چون او تنها یک بار در سال و در شب بازپسین سال کهن بابانوروز را می‌بیند. پاسخ این پرسش آن است که با آمدن بابانوروز، ننه سرما به راستی به پایان زندگانی خود می‌رسد. تو گویی که دیدار با شوی گریزپا برای او همراه است با فرجام زندگی با مرگ و این دیدار دیداری است مرگ اندود.

* اما در قصه، ننه سرما نمی میرد و بیشتر به نظر می‌رسد که این دیدار با همسر که تنها یک شب در سال اتفاق می‌افتد، دیداری زاینده و هستی بخش است تا مرگ اندود. چرا که ننه سرما هم مانند عمو نوروز سال دیگر بازمی گردد و به نظر می‌رسد که زمان اسطوره‌ای با آن شکل دایره وار، برای گذشته هم به اندازه آینده صورتی ازلی و بیکران قايل است و آن دو را درهم تنیده می‌بیند.

_ درست است که در قصه اشاره‌ای به مرگ او نمی شود اما اگر نمادشناسانه نگاه کنیم، اینکه ننه سرما تا سال آینده بابانوروز را نمی بیند دلیلی بر مرگ اوست. به دیگر سخن، از دیدگاه رمزگشایانه و نمادشناسانه می‌تواند نشانه فرجام کار او باشد. زیرا آنچه گردان است بابانوروز است و آنچه می‌ماند ننه سرماست. ننه سرما هنگامی به میان می‌آید و سخنی از او می‌رود که با بابانوروز دیدار می‌کند.
اینکه زمان یا بابانوروز _ زالِ زمان یا پیرِ زمان _ در آن شب فرجامین سال به دیدار ننه سرما می‌آید نشانه‌ای است از اینکه سرما با این دیدارِ بدرود به پایان می‌رسد و زمان، دیگربار نو می‌شود. روشن است که نوروز همراه است با نخستین روز بهار و با طرازمندی بهاری که در آن، روز و شب، تیرگی و روشنی، سرما و گرما به برابری و همسنگی می‌رسند. از آن پس بر روز و روشنی و گرما پی در پی می‌افزاید و از شب و تیرگی و سرما کاسته می‌شود. من همچنان برآنم که بابانوروز را در فرهنگ ایرانی می‌توان با بابانوئل در فرهنگ اروپایی سنجید که فرانسویان آن را بونوم Bonhome می‌خوانند که به معنای ساده مرد یا مرد بی‌پیرایه است. وارونه بابانوروز که در فرهنگ ما چندان نمود و کارکرد ندارد، بابانوئل یکی از شناخته‌ترین و کارآمدترین نمادهای فرهنگ اروپایی و باخترینه است. باز اگر از من بپرسید که آن ریش بلند و سپید بابانوئل به چه معناست؟ خواهم گفت که معنای آن این است که بابانوئل هم مانند بابانوروز نماد زمان است. زمانی که هرگز از میان نمی رود و تنها نو می‌شود. هر سال دیگر بار باز می‌گردد. حتی می‌انگارم که جامه سرخ بابانوئل، یادمانی از فرهنگ مهری در باختر زمین می‌تواند بود. موبدان و پیشوایان مهری، بالاپوش سرخ فام بر تن می‌کرده‌اند که هنوز تن پوش پیشوایان ترسا است. این رنگ سرخ می‌تواند نشانه‌ای رازآلود از خورشید باشد که یکی از رنگ‌ها و نشانه‌های آن سرخی است که هم در خوان آيینی نوروز که هفت سین خوانده می‌شود بازتاب دارد هم در خوان آيینی شب چله یا شب یلدا که در آن زادن مهر را گرامی می‌داریم.

* آیا تحلیلی از زن بودن ننه سرما و مرد بودن عمو نوروز دارید؟

_ در باورشناسی و نمادشناسی کهن، مردی یا نرینگی نشانه رازآلود کارایی و اثرگذاری است. نیروهای کارا و اثرگذاری در نماد نرینگی یا مردی پدیدار می‌شوند. در برابر آن مادینگی یا زنی نشانه نیروهای کارپذیر و اثرستان است. به سخن دیگر مادینگی یا زنی بازبسته به نرینگی یا مردی است. همین ساختار نماد شناختی است که در جهان‌شناسی باستانی هم به نمود آمده است. هفت اختر که پدران برین‌اند با چهار آخشیجان که مادران چهارگانه‌اند درمی آمیزند و از این آمیزش زادگان سه گانه ؛ کانی، گیاه و جاندار پدید می‌آیند. اگر بخواهیم نمونه‌ای از فرهنگ‌های دیگر بیاوریم یونانیان باستان برآن بودند که کرونوس، خدای زمان که برابر تواند بود با زروان ایرانی، با بغ- بانوی زمین یا گایا پیوند گرفت و از این پیوند تیره‌ای از خدایان یا غولان پدید آمد که "تیتان‌ها" نامیده می‌شوند. در داستان بابانوروز و ننه سرما هم اگر نوروز مرد است و سرما زن، نشانه آن است که چیرگی با نوروز و گرما و روشنی است و ننه سرما بازبسته و دستخوش نوروز است و آمدن او را چشم می‌دارد به گونه‌ای که آماده است تا با دیدار او به پاس شبی در آغوش وی بودن، هستی خود را بیفشاند.

* اما فکر نمی کنید که پیربودن ننه سرما مانند بابانوروز، خود نمادی از بی‌مرگی هر دوشان است. به تعبیر دیگر می‌توان گفت که هر یک از آنها نمودی از زروان هستند که خدای زمان بیکرانه است؟

_ البته این‌ها انگاره‌ها و دیدگاه‌های من است و شما می‌توانید این افسانه را به شیوه خود گزارش کنید اما بر پایه جهان‌بینی باستانی و اسطوره‌ای زمان چنبرینه است و خطی و تاریخی نیست. در این زمان همه چیز می‌تواند دوباره تکرار شود، یعنی به همان سان که در پایان سال بابانوروز فراز می‌آید باید ننه سرمایی هم باشد تا با مرگ خویش پذیرای او شود و پایان چرخه‌ای از زمان را نشان دهد.
من برآنم که ننه سرما با دیدن عمو نوروز جان در پای او می‌بازد زیرا آنچنان که گفتم ویژگی پدیده‌های مادینه این است که برای بودن نیاز با پدیده‌ای نرینه دارند. هستی آنان بازبسته به اینان است. به سخن دیگر اگر ننه سرمایی هست از آنجاست که بابانوروزی پیش از او بوده است. دیدار و رویارویی این دو با یکدیگر نشانه‌ای از این است که روزگار سرما به پایان می‌رسد و روزگار نو پدید می‌آید. آفرینش به آن پاکی و پیراستگی آغازین خود به ساختار بندهشنی خویش بازمی گردد سربرآوری و نمود مادینگی یا سرما کران‌مند و ناپایدار است و در دل زروان که من بابانوروز را نماد آن می‌دانم رخ می‌هد. هستی ننه سرما گوهرین و وابسته به خویش نیست و بر این پایه است که من می‌گویم ننه سرما می‌میرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط سعید دولتی  | 

 
kazazi 04 
 
درحالی که رسانه‌های خبری از اخراج دکتر حسین بشریه، دکتر سعید شاهنده، دکتر هادی سمتی و دکتر میرجلال‌الدین کزازی خبر داده‌اند، دکتر میرجلال‌الدین کزازی ـ استاد ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی ـ ضمن تکذیب خبر اخراج خود اعلام کرد: «اخراجی در کار نیست؛ من خود درخواست بازنشستگی کرده‌ام.»

در روزهای گذشته، سایت خبری آفتاب از قول یک منبع آگاه گزارش داد که در آستانه بازگشایی دانشگاه‌ها برخی از اساتید مخالف سیاست‌های دولت برکنار و اخراج شدند.
Asatid
این منبع آگاه از اخراج دکتر حسین بشریه، دکتر سعید شاهنده، دکتر هادی سمتی و دکتر میرجلال‌الدین کزازی خبر داد. بنا بر گفته‌های این فرد، حکم اخراج این اساتید مجرب و باسابقه از جانب عمید زنجانی، رئیس دانشگاه تهران به آنان ابلاغ شده‌است.

در همین حال روزنامه اعتماد در گزارشی به جزئیات اخراج این اساتید پرداخت. این روزنامه از قول دکتر ميرجلال‌الدين کزازي نوشت:«اخراجي در کار نيست و من خود درخواست بازنشستگي کردم؛ چون زمان تدريس من به پايان رسيده‌است و لازم است پس از ۳۳ سال پيشينه تدريس در دانشگاه درخواست بازنشستگي کنم. هر چند صدرالدين شريعتي رئيس دانشگاه علامه با درخواست من مخالفت کرده‌است اما من نيز حاضر نيستم درخواست خود را پس بگيرم. هرچند حکم بازنشستگي من هنوز صادر نشده‌است و اين بازنشستگي به معني گسستن از دانشگاه نيست و من به صورت حق‌التدريس با دانشگاه همکاري خواهم داشت.»

در همین حال اعتماد نوشته دکتر حسين بشيريه نیز با مانع «غيبت غيرموجه» براي ادامه تدريس در دانشگاه تهران روبه‌رو است و حکم بدوي اخراج وي هفته گذشته به او ابلاغ شد. اين استاد برجسته براي رفع اين سوءتفاهم، مدارک پزشکي خويش مبني بر طول درمان به همراه مدارک فرصت مطالعاتي اش در خارج از کشور را به کميسيون مربوطه ارائه کرده‌است. 

این درحالی است که پیش‌تر یک منبع موثق در گفت‌وگو با خبرنگار فرارو اعلام کرده‌بود: «دکتر حسین بشیریه استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران که به تازگی به ایران بازگشته است، از مهرماه امسال در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران تدریس خواهد کرد.
 
 j_k_ae
ميرجلال‌الدين كزازي، استاد دانشگاه علامه طباطبايي گفت: «من در آغاز تيرماه درخواست بازنشستگي كرده‌ام. چون سي‌وچند سال است كه در دانشگاه تدريس مي‌كنم. استادي كه ۳۰ سال پيشينه كار در دانشگاه را داشته باشد، از ديد آئين و قانون مي‌تواند درخواست بازنشستگي كند.»

به گزارش فرارو به نقل از فارس، کزازی افزود: «من هم از اين امكان بهره بردم و درخواست بازنشستگي كردم. هيچ انگيزه ديگري در كار نبوده است و هيچ تنگنا و فشاري مرا وانداشته است كه درخواست بازنشستگي كنم. حتي دكتر شريعتي رئيس دانشگاه علامه پاي مي‌فشرد و از من مي‌خواست كه درخواست خود را پس بگيرم. او به من مي‌گفت كه به من در دانشگاه نياز هست.»

استاد دانشگاه علامه طباطبايي درباره پاسخ خود به رئيس دانشگاه علامه عنوان كرد: «بازنشسته شدنم به هيچ روي به معني گسستن پيوند از دانشگاه نيست و من هم‌چنان در دانشگاه درس خواهم گفت و براي پايان‌نامه، دانشجويان را راهنمايي خواهم كرد. هر كار ديگر كه پيش از اين انجام مي‌داده‌ام، همچنان انجام خواهم داد.»

ميرجلال‌الدين كزازي با اشاره به اين‌كه هنوز حكم بازنشستگي او صادر نشده‌است، درباره انگيزه خود از بازنشستگي اظهار داشت: «به جز امكاني كه مي‌خواستم از آن بهره ببرم، انگيزه من اين بوده است كه برنامه كاري خود را به دلخواه بتوانم سامان دهم. چون استادان دانشگاه ناچارند چند روز هفته را در دانشگاه حضور داشته باشند.»

مترجم ايلياد و اديسه هومر تصريح كرد: «چون مي‌خواهم كارهاي نوشتاري و تأليفي خود را در خانه انجام دهم و براي آنكه وقتم بيهوده به هرز و هدر نرود درخواست بازنشستگي كردم.از سوي ديگر چون خانه در حومه تهران است براي پرهيز از رفت‌وآمد بيهوده به تهران و به ويژه با سهميه‌بندي بنزين خواستم اين دگرگوني در كارم پديد آيد.»

وي در پاسخ به اين پرسش كه برخي بازنشستگي او را سياسي قلمداد كرده‌اند، گفت: «بارها گفته‌ام و بار ديگر مي‌گويم كه به هيچ روي مرد سياست نيستم و مردي فرهنگي هستم. هرگز سوداي رسيدن به مقامي سياسي و حتي اداري و اجرايي را نداشتم و تاكنون نپذيرفتم كه مدير گروه باشم. اين همه را به فراخي و روشني گفتم كه زين پس هيچ گماني براي كسي در اين زمينه نماند.»

استاد دانشگاه علامه با اظهار بي‌اطلاعي از اينكه چرا پاره‌اي از روزنامه‌ها يا خبرگزاري‌ها مسئله را به گونه ديگري جلوه داده‌اند، افزود: «من به خواست خود بازنشسته مي‌شوم. اين نيمسال هم در برنامه آموزشي براي من درس گذاشته‌اند و هيچ مشكلي از هر نظر با سرپرستان دانشگاه علامه ندارم.»

اين فردوسي‌شناس تصريح كرد: «هر استاد دانشگاه كه پيشه تدريس را آگاهانه برگزيده باشد، نمي‌تواند از محيط آموزشي و دانشجويان دور بماند. اين نيازي است كه هيچ كار ديگري نمي‌تواند آن را برآورد. به هيچ روي قصدم اين نيست كه زين پس در خانه تنها بنشينم و به كارهاي تأليفي بپردازم.»

كزازي درباره اين‌كه آيا احتمال دارد براي تدريس به خارج از كشور برود، پاسخ داد: «دور مي‌دانم. براي اينكه هيچ كشوري جز ايران كه از ديد من بهترين سرزميني است كه مزدا آفريده است، نمي‌تواند جايگاه زندگاني من باشد. من هر زمان كه به بيرون از ايران زمين مي‌روم كه بيشينه اين سفرها هم آموزش بوده‌است، دم‌ها را مي‌شمرده‌ام براي اينكه به ايران بازگردم. بعيد مي‌دانم كه ديري در دانشگاهي خارج از ايران بتوانم بمانم.»

 
برگرفته از تارنگار وزین سرای دانای توس 
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط سعید دولتی  | 

    زیان‌های واژگان بیگانه

kazazi 6525452

  

یکی از هدف‌های سره گویی و سره نویسی این است که از  زیان هایی که واژگان بیگانه به ساختار آوایی و گوشنواز زبان پارسی، و همچنین رسایی، پختگی و استواری آن وارد می‌کنند، جلوگیری کنیم. اینکه زبان پارسی  نمی‌باید وام‌واژه‌ها را در خود راه دهد، دیدگاهی دانشوارانه و بر پایه برهان‌های زبان شناختی است. زبان پارسی بسیار پیشرفته است. زبانی بوده است بسیار پویا. از دید زبان شناسی تاریخی، پیشرفته‌ترین زبان کنونی است. این از آنجاست که زبان آیینه فرهنگ است. فرهنگی که پویاست، زبانی هم سنگ و هم ساز با خویش را پدید می‌آورد. فرهنگ ایرانی چون فرهنگی پویا و پیشتاز بوده است، زبان پارسی هماهنگ با آن بسیار دگرگون شده و پیشرفت کرده است. زبان پارسی امروز ساختاری دارد که با بسیاری از دیگر زبانهای جهان هم روزگار نیست. به سخن دیگر، آن زبانها از دید کاربردهای سرشتین و بنیادین، در روزگاران و در ساختارهایی مانده‌اند که دیری است زبان پارسی از آنها گذشته است. دیگر زبانهای جهان با پارسی دری یا همان پارسی نو، هم روزگار نیستند. برای نمونه با پارسی میانه سنجیدنی‌اند، حتی با پارسی‌باستان. اگر زبان پارسی که بسیار پیشرفته است، از این زبانها که در سنجش با آن هنوز کهن مانده‌اند واژه بستاند، برخود زیان زده است. این واژ‌ه‌ها با ساختارها ، هنجارها و رفتارهای زبان پارسی سازگار نیستند. از این روی آنها را گزند می‌رسانند و بر‌می‌آشوبند. بدان می‌ماند که شما پاره‌ای از پلاس یا بوریای ستبر درشت را بر پرنیانی نغز و رخشان بپیوندید و بدوزید. پیداست که این دو با یکدیگر سخت ناسازند. نخستین و آشکارترین زیان و گزندی که زبانهای بیگانه به زبان پارسی می‌زنند آن است که بافتار آهنگین و خنیایی و هموار و گوش نواز، آوایی را در این زبان از میان می‌برند. واژ‌ه‌های ایرانی هنگامی که از روزگاران باستانی میانه به روزگار نو رسیده‌اند، واژه‌های پارسی شده‌اند(پارسی دری)، از دید ساختار آوایی،‌ سوده و ساده و نرم و هموار گردیده‌اند. برای نمونه، یک واژه درشتناک گران اوستایی مانند خورنه [khoarnah] در پارسی شده است  فر  [far] . از دید ساختار آوایی، به فرجام خود رسیده است؛‌ یعنی واژ‌ه‌ای مانند «فر» بیش از این سوده و کوتاه نمی‌تواند بشود. اما واژه‌هایی که ما از زبانهای دیگر می‌ستانیم، می‌توانند واژ‌ه‌های درشت و گران و ناهموار باشند که آن ساختار دلاویز آوایی را از میان می‌برد.

 

اما خواست سره‌نویسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسی نیست؛ اگر نوشته‌ها و سروده‌های پارسی گرایانه امروز به زبان فردوسی می‌ماند، از آن روی نیست که آن نویسنده یا سراینده، آن زبان را به کار می‌گیرد یا می‌خواهد به شیوه فردوسی بسراید. از آنجاست که زبان پارسی بدان سان که استاد توس یا سعدی به کار گرفته است، از دیدی دیگر، نزدیک‌ترین زبان به زبان سرشتین پارسی است. هنگامی که ما می‌کوشیم به این زبان برسیم، خواه‌ناخواه، آنچه به دست می‌آوریم، نزدیک فردوسی خواهد بود؛ 

kazzazi 027

 

بی نیازی زبان پارسی از واژه‌های بیگانه:

 

زبان پارسی زبانی است توانمند و بی‌نیاز. اگر گاهی به وام‌واژه‌ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه‌ای است که هر زبان می‌تواند داشت، و حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وام‌واژه‌هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی‌گردد به سامانه و دستگاه واژه‌سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بی‌کرانه است. ما می‌توانیم بی‌شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبانهای جهان کالبدینه نیست؛ بدین‌سان که پیمانه‌ها و ریخت‌های از پیش نهاده‌ای برای واژه‌سازی در این زبان نمی‌بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش‌پذیر است؛ به موم می‌ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می‌گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان‌تر و مایه‌ورتر می‌توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آنکه سخنور می‌تواند آنچه را در درون او می‌‌گذرد، به یاری این زبان روشن‌تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می‌تواند از آن خود کند و می‌تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد. برای نمونه، یکی از واژه‌های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می‌توان ده‌ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه‌ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته‌اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژه‌ای نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پایین‌دست، دستاویز، دستبند، دستگیره و... حتی می‌توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم. از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه‌ها بهره برد. ناتوانی، کمبود و بی‌توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می‌گیرند. از این روی می‌توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه‌ای در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک‌اندک این واژه‌ها را هم از بان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آنها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه‌ای را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که ‌می‌توانیم چنین کرد..

                                                                                      

]بر گرفته از سخنان دکتر میرجلال‌الدین کزازی[

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:26  توسط سعید دولتی  |